‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

اسفند ۰۲، ۱۳۸۷

ترانه


دوشیزه­ای زیبا
زیتون می­چیند.
باد، خواستگار برجها،
کمرگاهش را به دست می­گیرد.
سواران چهارگانه
بر مادیانهای آندلسی
در جامه­های سبز و آبی
و شنلهای تیره و بلند از راه می­رسند.
«دوشیزه! با ما به کوردوبا بیا».
دخترک اعتنا نمی­کند.
گاوبازان جوان سه­گانه گذر می­کنند
با کمرگاه باریک و جامه­های نارنج
و شمشیرهای نقرۀ عتیق.
«دوشیزه! با ما به سویل بیا».
دخترک اعتنا نمی­کند.
گرگ و میش شامگاه است
با نورهای پراکنده­اش.
نوجوانی با دسته­گلی سرخ و قرصی از مهتاب
عبور می­کند.
«دوشیزه! با ما به قرناطه بیا».
دوشیزۀ زیباروی اما اعتنا نمی­کند،
همچنان زیتون می­چیند و
دست تیرۀ باد، حلقه بر کمرگاهش.


فدريكو گارسيا لوركا

ترجمة عليرضا خان­جان

بهمن ۰۸، ۱۳۸۷

قصيده كودك مجروح از آب




بر آنم تا در چاه فروروم،

بر آنم تا به ديوارهاي غرناطه برآيم

تا بر قلبي نظر اندازم

كه به نيشتري از آب زخم خورده است.


كودك مجروح

با تاج سپيدي از بلور و يخ مويه مي ­كرد.

فوّاره­ ها، استخرها و آبگيرها

شمشيرهاي آخته بر آسمان كشيدند.

آه، چه جنون­ آميز عشقي، چه برّنده تيغي

چه شبانه نجوايي، چه سپيد مرگي

و چه صحاري نوري كه به شنزار سپيده ­دمان فرو مي­رفت!

كودك تنها بود

با شهر خفته­ اي در گلوگاهش.

فوّاره­ اي كز رؤياها سر بر آسمان برآرد،

از گزند علفهاي هرز و گرسنه دريائيش مصون مي­ دارد.

كودك و ديو احتضار

رگبارهاي سبز و درهم­ بافته دوگانه­ ای بودند، ديده در ديدگان يكديگر.



كودك بر زمين همی غلتید

و ديو احتضار گرد او همي­ پيچييد.

بر آنم تا در چاه فروروم،

برآنم تا مرگم را جرعه جرعه بميرم،

برآنم تا قلبم را از خزه­ ها و جلبكها آكنده سازم

تا كودكي را به نظاره بنشينم كه از آب زخم برداشته است.



فدريكو گارسيا لوركا

ترجمة عليرضا خان­ جان